اكو شيخ عنده اگهوچي هذا الگهوچي من غير عشيره، راحت الايام واجت الايام صارت علاقة حب بين الگهوچي او بنت الشيخ يوميه بعد مايفرغ الديوان باليل تجي بنت الشيخ على حبيبها الگهوچي يسولفون بمستقبلهم اوين راح يوصلون بهذا الطريق المسدود لان تقاليد العرب بنت الشيخ لابن الشيخ يوم من الايام اجت بنت الشيخ على حبيبها كالعاده بالديوان باليل خذتهم السوالف او گرب يطلع الفجر وهي بعدها مارايحه كللها حبيبها الگهوچي كومي روحي هسه يجي ابوچ بس هیه ما قبلت اتگوم طب ابوها للديوان وين اتروح ماكو ملجأ نامت بصف حبيبها وتغطوا بالبطانيه طب الشيخ اتفاجأ بالگهوچي نايم لان من عادته يگعد قبل الشيخ گال الشيخ يجوز تعبان مريض خل اتركه اشويه ويگعد گعد الشيخ وطب الضیف الاول والثاني والثالث والعاشر الى ان الديوان صار مليان بالزلم والگهوچي نايم صارت سالفة الديوان كلها بالگهوچي كلوله فلان اشبيك گللهمتتن يحرك بدلالي سعاليغريب ومحد من اهلي سعالي
ترجمه شده به فارسی:
یه شیخی هست که یک آبدارچی دارد این آبدارچی از یه طایفه دیگست ، روز ها آمد و رفت علاقه ای بین آبدارچی و دختر شیخ به وجود امد، و هرروز بعد از اینکه دیوان ( اتاق پذیرایی و حل مشکلات ) فارغ می شود دختر شیخ شب ها میاد پیش عشقش (آبدارچی) و حرف میزنن درمورد آیندشون، کجا میخوان برسن توی این راه بسته، چون توی رسومات مردم عرب زمان قدیم دختر شیخ برای پسر شیخ است، روزی از روز ها دختر شیخ پیش عشقش (آبدارچی) آمد و مثل همیشه حرف میزدن تا اینکه نزدیکه صبح شد و دختر شیخ هنوز از پیش عشقش نرفته تا اینکه عشقش بهش گفت برو تا پدرت نیومده ولی دختر راضی نشد تا شیخ وارد دیوان ( اتاق پذیرایی و حل مشکلات ) شد،.:کجا میره جای واسه قایم شدن نیست:.،کنار عشقش (آبدارچی) زیر پتو خوابیدن، تا شیخ رسید تعجب کرد که هنوز آبدارچی خوابه، چون آبدارچی عادت دارد قبل از شیخ بیدار شود، شیخ به خودش گفت لابد خستس یا مریضه بزار ولش کنم تا یکمی دیگه خودش بیدار می شود، شیخ توی دیوان نشست مهمان اولی و دومی و سومی و دهمی تا دیوان پرشد از مردان و آبدارچی هنوز خواب است، تا حرف آبدارچی در دیوان پیچید، از آبدارچی پرسیدند، چت شده؟ به انها گفت:
توتون میسوزد تو وجودم، کمک کرد (ترجمه این مصراع ناقص است)
غریبم و کسی از خانوادم نیست، بدادم برسد (ترجمه این مصراع ناقص است)